29.کن کور
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
30. گذشتم.
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
امروز بیست و یکم آذر بود. بخاطر تولدم کلی ذوق کادوگرفتن پیدا کردم.به هر چیزی فک کردم که کادوهای بیشتری گیرم بیاد. از دعوت کردن دوستام تا .... دایی که یکی از برگترین انگیزه های کادو دهندگی م بود،نیستش. حالا که فکرشو میکنم،میبینم که... ازش گذشتم؛ تمام.
31. هیچوقت
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
پروانه ای در باد Home | Profile | Friend | Archive | Design 31. هیچوقت هیچوقت متوقف نمیشم! :) D.ba ..
32. اینستا
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
اینستا برام شده یه جور خودکشی مجازی. میرمو مدیکال استو هارو میبینمو فقطم اونارو بدون هیچی اجازه میدم که به حریم فالوئینگ هام وارد شن.حالم بد میشه. برمیگردم.
33. دونت گیو آپ
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
هیچ ایده ای ندارم.حتی واسه یه قدم جلوترم.شک و تردید دارم.میترسم.دلم یه چیزایی رو میخواد که کاملا از این وادی خارج و حتی دورن. یه جا خونده بودم که آدما به بزرگی هدفاشون،شک و تردیدای بزرگی هم دارن .وقتی که دارن راه رسیدن به اون هدفو طی میکنن. خسته میشن. انگار لباشون به هم دوخته میشه؛چون هیچی نمیتونن د...
34. مُسَکِن
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
خدای من دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.احساس میکنم دارم عقلمو از دست میدم. آروم نیستم.آشوب هم نیستم. عاشق نیستم.فارغ هم نیستم. نگران نیستم.ولی به فکر هم نیستم. توی این موقعیتی که هستم،همش لحظه شماری میکنم که تموم بشه و برسم به اونی که میخوام. ولی الآن میبینم که واقعا زمان کافی برای تلاش برای اونی
35. پناه
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
پروانه ای در باد Home | Profile | Friend | Archive | Design 35. پناه خدای من، خیلی بی پناهم... D.ba ..
36. لیزوزوم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
دوباره رفتم وبلاگش. دوباره ازش خواستم که با هم صحبت کنیم و اون بهونه آورد.دوباره گریه هام شروع شد. دوباره هر لحظه آرزوی مرگ کردنو بهم برگردوند. نمیدونم قراره چی بشه با این همه درسی که دارم. دوباره دارم خودمو بیچاره میکنم. هروقت یه سلولی بخواد بمیره،اون لیزوزومی که توشه میترکه و کل حیات سلولو از بین ...
37. سایکالوژیک
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
یکی یکی داشتم قرصامو کمتر میکردم. نور___ از چهارتا رسید به هیچی.یکهو علاوه بر گرفتگی کوچیک روحی م،علائم جسمی وحشتناکی اومد سراغم. فکر نمیکردم بخاطر قطع کردن این دارو بدنم تا این حد واکنش نشون بده. من چندین داروی دیگه از جمله سرترالین رو هم قطع کرده بودم و توی هیچکدوم از این موقعیت ها این شکلی نشدم.
28. آرامش روان
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 12:12
میگفتن ک یه سری از آدما از هیچ و پوچ واسه خودشون بحران میسازن. میگفتن ک هر شرایط سخت و بحرانی ای ک برای انسان اتفاق بیفته،اگه به دادش نرسه،بهش سازگار میشه. و ایناس ریشه ی سلب آرامش روان. +ضربان قلبم در حد سکته س. ولی بهش میگم. حتما میگم.
25. تحصیلات عالی
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 6:21
بعد از کلی تلاش جهت باز کردن صفحه نتیجه انتخاب رشته م،در دانشگاه آزاد،با این صحنه مواجه شدم؛ گیاهپزشکی،رودهن با این حساب باید روی همون زیست فناوری حساب کنم. یادمه همیشه وقتایی ک حرف از دانشگاه آزاد میشد،من توی دلم میگفتم ک "من برم دانشگاه آزاد؟عمرا!"و به عنوان یک سرافکندگی بهش نگاه میکرده م. حالا دا...
26. بیوتک
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 6:21
طوفانی ترینم!
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 8:11
درست در همین جا که ایستاده ام،طوفانی ترینم. از پریروز ک نتایج اعلام شده،کلی دوستو فامیل از من میپرسن ک "چی شدی"؟ چجوری باید بهشون بگم ک دولتی قبول نشدم؟ مشکل خودم نیستم.تلاطم خودمو میتونم کنترل کنم. مشکلم پدره.که چرا بعد از اینهمه انتظارو هزینه کردنو وقت و زحمت،نتونستم چیزی قبول شم ک سرشو بالا بگیره...
22. وقتیکه...
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 21:52
وقتی توی آزمون تابستون،درصد زیستم ازش بالاتر شد. وقتی استاد زیست،پرسیدو من بهتر جواب دادم. وقتی واسه نهج البلاغه فقط من مقام آوردم و نه اون خانوم سوم یا اول. وقتی میتونم. میدونم ک "میتونم"!
پول های من در سطل زباله
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 5:03
صب یه فصل از کتاب آناتومی رو مطالعه و خلاصه نویسی کرده م. امروز با کابوس بیدار شده م. کابوس همون مدارج و حسای تحصیلی مدرسمون. یه کم بایو سین خونده م. و چقد خوبه! شکلاش فوق العاده س.
"خ.م"
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 17:45
بحث کشیده شد ب اینکه من گفتم ک نمیتونم پیش بابام نباشم. گفت نباید وابسته شی! چون دیر یا زود از دستشون میدی و داغون میشی. و مادر و خواهری هم نیست ک جمعت کنن. خدا همیشه با عزیزترین هامون مارو امتحان میکنه. به هیچکس وابسته نشو و مستقل باش. وابستگی بد دردی میاره...
خودش
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 17:45
دیروز بعد از کلی وقت،یهو ب بابا گفتم میخوام برم بهشت آباد. یجورایی انگار خودم نبودم ک اینو گفتم. یهویی بود. و عجیب. رفتم پیشش. شاید اولین بار بود که وقتی پیششم،کلی دلم بگیره و سنگین شه و گریه کنم. دیشب حسش کردم. حضورشو احساس میکرده م. تمام حسای خوب بچگی م. تمام بودن هاش توی زندگیم... تمام....
16. به نام پدر
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:35
خیلی دوسش دارم. خیلی خیلی زیاد. اولویت اول زندگیمه.(بعد از معبود جانم.)اینو ب خودشم گفتم. ترسیدم دیر بشه. بهش گفتم ک اولویت اول زندگیمه. ک از همه برام مهم تره. یموقعی مث الآن،گریه م میگیره از ترس اینکه خدایی ناکرده پیشم نباشه. حتی از اینکه در آخرت نداشته باشمش هم میترسم. دوسش دارم و میدونم بهترین پد...
17. ارتو
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:35
هوف!ساعت 2:30 نوبت دکتر ارتو داشتم. یادم رف و بنابراین یه چند دقیقه دیر رسیدم ک هیچ تاثیری هم نداشت. دکتر گفت "وقتی بهت میگم بیا،ینی زود بیا!نه بعد اینهمه وقت!همین الآنم برو واسه یه ماه بعدت نوبت بگیر." فک میکردم داغون شده باشه اوضاع با این گذاشتنو نذاشتنای من. گفت پایین بهتر شده. خداروشکر.
18. بازاریابی شبکه ای
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 19:35
امروز به یه جشنواره ی معرفی و بازاریابی یه سری محصول آرایشیو بهداشتی،دعوت شدم و رفتم. بابا گفت: "به اعتماد هیچ دوستی نباید به هر خونه ای بری.حتی اگه اون دوستو از بچگی میشناسی.باید اول بدونی ک اونجا خونه ی کیه و کیا اونجان و اصن اونجا چه خبره!" گفت: "مگه نگفتی همه ی دوستات ک رفتن دانشگاه تغییر کردن؟"...