15. شب خل شدگی - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 19:21
خیلی جالبه ک حتی حوصله ی ادامه دادن ب دیدن یه فیلم نصفه و نیمه رو هم ندارم. امروز رفتم پیش خانوم دکتر. بهش گفتم اون یادگیریو.اون حافظه رو. گفت ک بیش از حد ب خودم گیردادمو دارم پدر خودمو درمیارم. نمیدونم. شاید راست میگه.
خیلی - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 5:22
خیلی دلم گرفته.خیلی زیاد. حرف اشکو اینا نیس. از اینچیزا گذشته. و حتی نمیدونم چیه. و حتی نمیدونم باید چیکارش کنم. میشه تموم شه واقعا؟
5. دیوانگی - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
میگه: دیگه نمیذارم کنکور بدی. حالا هرجا خواستی بدون کنکور برو. من نمیدونم. ارزششو نداره. کنکور باعث شد ک تو دیوونه بشی. مریض بشی. دیگه امکان نداره بذارم کنکور بدی. حرف هزار نفرو ک بهت میگن دیگه نباید بمونیو ول کردیو چسبیدی ب حرف اون خانوم؟ دیگه تمومه! دیگه نمیخوام کنکور بدی...! میگم: { سکوتـــــــــ...
7. باشگاه - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
دقیقا نمیدونم ک کدوم عامل باعث شد ک اسم من نره توی لیست. فک میکرده م ک من از این رخداد ناراحت نیستمو همش حکمته. قطعا حکمته. با البته حکمت + حماقت من ! دلم اونجور چیزا رو میخواد.کیف و کفش ورزشیو....! حتی پتانسیلشو دارم کب همین دلیل،دقیقا همین الآن گریه کنم! ب هر حال این نیز بگذرد... توی باشگاه تقریبا...
8. من،هشت،دوست - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی و ملانصرالدین موندن ک از من بپرسن این تکراریــــــِ بی قواره رو! کمتر از یک ماهه ک دارم هرکاری دلم میخواد میکنم؛ ینی دراصل هیچ کاری نمیکنم! تمام عالمو آدم زرنگ و درسخونن و فقط منم ک زدم خرابش کرده م. تمام اون گریه ها و سختیا و ... آخرش،فقط مغزم حالش خوب نبود ک اینطوری شد. ...
9. عزای عمومی - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
همیشه هروقت که دلم میخواست خاطره بازی کنم،وقتش نبودو باید خودمو ملزم ب فکرنکردن ب این چیزا میکرده م. اما الآن دقیقا "وقتشه"! وقت خاطره بازی. ولی...
10. حماقت - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
خیلی برام تلخه همه چی. همه چیزی ک با شنیدنشون ته دلم خالی میشه. اینکه چقد تقصیر من بود و چقد تقصیر اونو نمیدونم. فقط میدونم ک این "درد "، که جای خراشش هنوزم روی روحم دیده میشه، باعث میشه ک دیگه هیچوقت این حماقت،دوباره تکرار نشه برام. اون موقع دیگه ب این سادگیا نیست تموم شدن همه چی. خیلی جدیه خیلی آس...
11. نمیدونم از کجا باید شروع کنم...! - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
رفته بودیم لب دریا.روی شن های ساحل قدم میزدم و گاهی هم آب و جونور های فسقلی،پاهامو بغل میکردن. یکهو نظر همه ب یه سمتی رفت. یه خانومی رفته بود اون جلوها و داشت ادای خودکشی رو درمیورد. خیلی جلو رفته بود. حتی شاید نزدیک ب حد غرق شدن. و مرتب بلند جیغ میزد. جیغ و... یه پسری توی ساحل داشت میگفت : :((ببین ...
13. همین حالا،همین جا - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 15:08
دیروز زبان رو شروع کرده م.همون کتاب S.R رو. دیشب "استاد عشق" رو شروع کرده م. امروز "بایو جان" رو شروع کرده م. شبا خوب نمیخوابم.دیشب حداقل 4تا کابوس مختلف دیده م و حداقل 4 بار از خواب پریدم. اونم با گرسنگی شدید!:دی همزمان در تمام روز خسته و کسل و بی انرژی م و این حالت کلافه م میکنه. ب خودم افتخار میک...

برچسب‌های مرتبط

o l x | o l d navy | o l c | o l d | o l duke | o l l | o l thompson | o l slaton middle school | o l simpson | خودشناسی دکتر هلاکویی