بابا گفت: "به اعتماد هیچ دوستی نباید به هر خونه ای بری.حتی اگه اون دوستو از بچگی میشناسی.باید اول بدونی ک اونجا خونه ی کیه و کیا اونجان و اصن اونجا چه خبره!"
گفت: "مگه نگفتی همه ی دوستات ک رفتن دانشگاه تغییر کردن؟"
بله واقعا.قبول دارم ک خیلی در این زمینه ناپخته عمل کردم.حتی به خطرات احتمالی فکر هم نکردم.هنوزم انگار حس میکنم ک بچه م.و اینم یه مهمونیه ساده س.ولی نه؛اینروزا هیچی "ساده" نیست...!
درمورد اونجا باید بگم ک مفید بود یه قسمتاییش و یه سری محصولاتش.
یادداشتشون کرده م.به همراه قیمت هاشون.
باید برنامه ریزی مالی انجام بدم و مثلا هرماه یکیشونو بگیرم.گذشته از اینکه الآن جای هیچ خریدی برام نیست.
اونجور کارکردن،واسه من خیلی مناسب نیست.
چون جمع های زنونه و اینا توی زندگی من نیست.
حتی دخترخاله هام م نمیتونن مشتری م باشن!:دی
"ف" هم زبان تدریس میکنه و هم تازگیا این کارو داره.
بهش گفتم ک چقد دلم میخواست مثل اون کارمیکرده م.بهم همین بازاریابیو فروش این محصولاتو پیشنهاد کرد.
بدلایل زیاد و مختلفی فکر نمیکنم ک بتونم و بخوام ک اینکارو بکنم.
یه خانومی اونجا صحبت میکرد.توی ذهنم مث یکی از اون افرادی بود ک سعی میکنن با برانگیختن حس انگیزه و یه سری چیز میز از این قبیل(در کل با برانگیختن هیجانات مردم)،محصولاتشونو هرجورشده بفروشن.
یکی از حاضران صداش کرد:"خانوم دکتر"
درنظرم قابل احترام شد.
بعدا از "ف" پرسیده م ک این خانوم پزشکه یا نه.
گفتش : "نه .نمیدونم."
دوباره در نظرم ب حالت اولش برگشت.
ماها خودمون شعار میدیم ک چقد مدرک گرا هستیمو بیایم به فهم و درک آدما توجه کنیم و نه مدرک یا شغلشون.
ولی همین خود من،حتی توی فکرمم نتونستم اثر اسم مدرک این خانومو بر دانشش ک معرفی محصولات بود و بر خودش بی تاثیر بدونم.
برچسب:
نویسنده: یوسف شریفی