کمتر از یک ماهه ک دارم هرکاری دلم میخواد میکنم؛
ینی دراصل هیچ کاری نمیکنم!
تمام عالمو آدم زرنگ و درسخونن و فقط منم ک زدم خرابش کرده م.
تمام اون گریه ها و سختیا و ...
آخرش،فقط مغزم حالش خوب نبود ک اینطوری شد.
خدای من،
مگه ن اینکه وقتی سختیا ب اونج میرسن،گشایش حاصل میشه؟
من حتی نمیدونم "گشایشــــــِ" الآن زندگی م در چیه!
این "عشق جان" همچنان در تمام سرخرگ های بدنم پمپاژ میشه.
همچنان با بودنش منو از یکنواختی و بی حوصلگی دور میکنه.
و هیچکس نمیتونه "بفهمه" ک "این" ینی چی.
اول اینکه "من" براساس اون خلق شدم؛
و نه اون براساس "من".
و:
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
برچسب:
نویسنده: یوسف شریفی